چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی, نه غمگساری
نه به انتظار یاری, نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستارهای است باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین زکار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماه به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکشتهست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بى پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...
هوشنگ ابتهاج
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
ریچارد رایت
سکوت آب
می تواند خشکی باشد و فریاد عطش
سکوت گندم
می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانۀ قحط
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است
اما سکوت آدمی
فقدان جهان و خداست
غریو را تصویر کن!
ایرج زبردست
مرگ هم یک بهانه ست
باید از خود گذر کرد
زندگی، حس یک رودخانه ست.
سعید بیابانکی
مگر شب
در تاریخ سیاه خود
چه افتخاری کسب کرده است
که این همه ستاره بر سینه دارد؟!
بهمن رافعی
من شهری باران زده ام
اگر باور ندارید
به چشم های من بیایید
مردم آن
هنوز آفتاب را ندیده اند.
وحید عمرانی
همیشه که نباید نوشت
سبد پر از رخت های چرک
خانۀ گردگیری نشده هم شعر است
شعری تلخ و ناتمام
از زنی که تمام شده است.
نرجس درزاده
خــــــــــــــدایا....!!!!
انــــقدر تــو خـــودم ریخــتم ...
کــه از سرمــم گذشتـــ
دارم غـــرق میشم….
دستتــ کجاســــــت؟؟؟!!
خدای من خداییست که اگر برسرش فریادهم بکشم
به جای اینکه سیلی به من بزند و تحقیرم کند
با دستهای مهربانش نوازشم می کند و می گوید:
میدانم جز مــــن کسی را نداری...
هـــــــر کـــــــس جــــــای مـــــــــن بـــــــود
می بریـــــــــد
اما مــــــــــن هنـــــــوز می دوزمــــــــــ
چشـــــــــم به امیــــــــــــــــــــــ ـــــــــدت ... !
یاران همه رفتند ولی باکی نیست
از دست نداده ایم تنهایی را
:: میلاد عرفان پور ::
از کنایه ها نرنج..............!!!!
..............این مردم......
.................کارشان نیش زدن است..........
عمریست .......
.............به هوای بارانی.........
............. می گویند ........
.................خراب.........!!!!!!!