به نام صاحب رازهای خاموش
«وَمَا هَٰذِهِ ٱلۡحَیَاةُ ٱلدُّنۡیَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ…»
گذرا بودن دنیا، همان بازیایست که سایهها بر سر آن میآیند و میروند؛
و این قفس زمان، تنها سکوت و عبور را به یاد میآورد.
این زمین،
نه خانه است، نه مقصد،
بلکه قفس زمان است
که هر سایهای در آن
چند صباحی خفته و رفته است.
چشمها، در هزار رنگ و نقش
دنبال چیزی میدوند
که یافتنش در این خاک ممکن نیست؛
هر دل، گویی صندوقچهای از حسرت است
که کلیدش را به آسمانی گمنام سپردهاند.
زیر این سقف سنگین،
صدای هزار فریاد خاموش است،
و هربار که لبخندی میشکفد،
اندوهی ژرف از زیر پوستش
چونان جویباری پنهان میگذرد.
آیا این همه گریز
از نبودن به بودن
و از بودن به نبودن،
نقشیست در بازی تو؟
یا تنها رؤیای کسیست
که در میانهٔ خواب بیدار شده
و هنوز نمیداند در کدام سمتِ بیداری ایستاده؟
شاید همین سرگشتگی،
همین دلزدگی از رنگها،
همین بیقراریِ بینام،
پلِ کوچکی باشد
به سوی چیزی که از آغاز دنبالش بودهایم
بیآنکه نامش را بدانیم.
هرچه هست،
این گذر،
این خاک،
این سکوت،
چیزی بیش از سایه نیست؛
و سایه به نور معنا دارد،
حتی اگر چشم، نور را نبیند.