تو نیستی،
اما هنوز هر چیز طوری نگاه میکند
انگار از کنارِ تو گذشته است.
هوا بوی پیراهنِ تو را دارد
بویی که از دلِ فاصله میآید،
از همان جایی که امید، هنوز زنده میماند.
بویی که دل را میلرزاند
مثل وقتی کسی نامِ یوسف را در خلوت میگوید
و نمیداند چرا چشمانش میسوزد.
دستهایم هنوز به سمتی باز میشوند
که سالهاست خالیست،
و من هر بار، نه جای تو،
که جای حضورِ بوی تو را لمس میکنم.
من از نبودنت نمیگریم،
من در نبودنت نفس میکشم،
مثل شمعی که خودش را برای نوری دیگر میسوزاند.
هر شب، بسترِ خالی را بوییدم،
نه از امید،
از ایمانِ پیرِ کنعانگونهای
که هنوز در انتظارِ بازگشتِ توست.
میدانی؟
دلتنگی درد نیست،
نوعی حیات است
تپشِ خاموشِ دلی
که هنوز نامِ تو را از نسیم میپرسد.
و من هر روز،
بیآنکه صدایت بزنم،
نامت را در سکوت مینویسم،
با همان نوری که از چشمانِ یعقوب مانده،
بر دیواری که دیگر
تو را نمیبیند.