چهارشنبه ۲۷ آبان ۹۴
حجة الاسلام و المسلمین جناب آقای سید محمود حسنی طباطبائی بروجردی
مینویسد: از راننده ای شنیدم. او میگفت: یکی از شبها که از جاده هراز
عازم شمال بودم هنگامی که اتوبوس را از گردنهای بالا میبردم، ناخودآگاه
خوابم برد.
وضع جاده، به این ترتیب بود که بعد از صعود بر بالای گردنه جاده شیب پیدا
میکرد و درست مقابل سرازیری گردنه، دره ی بسیار گودی وجود داشت که باید
وسیله ی نقلیه ای که از بلندی سرازیر میشد، در انتهای سرازیری کاملا گردش
به چپ کند و الا در دره سقوط میکرد.
راننده ی مزبور میگفت: من که به خواب رفته بودم، صدای «یا اباالفضل»
مسافرین مرا از خواب بیدار کرد، تا چشم باز کردم دستی بزرگ را دیدم که گویا
زیر اتوبوس رفت و اتوبوس را بلند کرد و پایین دره سالم بر زمین گذاشت!
وی قسم یاد میکرد که حتی شیشه های اتوبوس هم در آن پایین دره سالم بودند!
جمعیت، با سلام و صلوات از عنایات قمر بنی هاشم علیهالسلام استقبال کرده و
هر یک با زبانی از حضرت تشکر میکرد. مسافرین با ماشینهای مختلف از آنجا
به سوی مقصدشان حرکت کردند و ما پس از دو روز ماشین را با وسایل مختلف بالا
آوردیم.
منبع:کرامات باب الحوایج (زندگانی حضرت ابوالفضل العباس و سی و چهار کرامت و عنایت آن حضرت) ؛ سید بشیر حسینی ؛ نسیم حیات صفحه 80
چهارشنبه ۲۷ آبان ۹۴
حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ محصل یزدی صاحب مجله ی معارف جعفری
فرمودند: چند نفر از مهریز یزد برای تقسیم ارث پدر پیش من آمدند یکی از این
وراث که زن بود به برادرها گفت: حضرت عباسی، به همدیگر خیانت نکنید!
یکی از برادرها زبان به گستاخی گشود با کمال بی شرمی گفت: اگر حضرت
اباالفضل العباس علیهالسلام قدرت داشت دست خودش را حفظ میکرد! دیری نگذشت
که این فرد گستاخ تصادف کرد و دست و پایش خرد شد و در نتیجه به وضع فلاکت
باری افتاد و تمام زندگیش از بین رفت.
منبع:کرامات باب الحوایج (زندگانی حضرت ابوالفضل العباس و سی و چهار کرامت و عنایت آن حضرت) ؛ سید بشیر حسینی ؛ نسیم حیات صفحه 59
چهارشنبه ۲۷ آبان ۹۴
جناب حجة الاسلام آقای سید محمد موسوی زنجانی در روز 14 ماه صفر المظفر سال 1413 هـ ق، به نقل از دو نفر جوان، گفت:
شخصی به نام دکتر محمد...، که مدت سی سال است در آمریکا زندگی میکند، دو
هفته پیش به تهران آمده گوسفندی را به نام حضرت ابوالفضل علیهالسلام
قربانی نمود و گوشت آن را بین شیعیان تقسیم کرد و مجددا به آمریکا برگشت.
از دکتر پرسیدند: شما که این مدت طولانی در خارج بودید، چگونه به تهران
آمدید و دست به این کار زدید و بعد هم عجولانه اقدام به بازگشت کردید؟!
گفت: روزی در واشنگتن با ماشینم در حرکت بودم، یک دفعه متوجه شدم دختر
بچه ای به طرف ماشینم دوید.
با توجه کامل فریاد کشیدم یا حضرت ابوالفضل علیهالسلام و ماشین با یک
ترمز سرجایش میخکوب شد. پیش از اینکه از ماشین پیاده بشوم، همه اش مضطرب و
در فکر بودم و با خود میگفتم: وای، خانه خراب شدم! بیچاره شدم! زیرا قانون
تصادفات در آمریکا بسیار سخت است ولی بعد که پایین آمدم و پای دختر بچه
را، که زیر ماشین رفته بود، گرفته و کشیدم، بلند شد و دیدم هیچ صدمه ای
ندیده است. اینجا بود که فهمیدم از برکت توجه حضرت ابوالفضل علیهالسلام
بوده که دختر بچه صحیح و سالم مانده است. لذا یک قربانی نذر کردم و چون در
آمریکا کسی که قابلیت مصرف گوشت نذری را داشته باشد به نظرم نرسید، لذا به
ایران آمدم و قربانی را به نام حضرت عباس علیهالسلام ذبح کرده به دوستان و
علاقمندان آن حضرت تقسیم و تقدیم نمودم و اینک نیز به آمریکا باز میگردم.
منبع:کرامات باب الحوایج (زندگانی حضرت ابوالفضل العباس و سی و چهار کرامت
و عنایت آن حضرت) ؛ سید بشیر حسینی ؛ نسیم حیات صفحات 81 و 82
چهارشنبه ۲۷ آبان ۹۴
جناب آقای حاج ابوالحسن شریفی از کرج مرقوم داشته اند: حادثه ای چند سال قبل در تهران رخ داده است که شرح آن را ذیلا میخوانید:
در تهران میدان قزوین، خیابان جمشید (که در آن زمان محل فساد بود) یک
مغازه ی مشروب فروشی وجود داشت که صاحب آن یک نفر ارمنی بود و آن مغازه
پاتوق راننده های تریلی (تریلر) و باری و غیره به شمار میرفت، مرد ارمنی،
که صاحب مغازه بود روی ارادتی که به حضرت اباالفضل العباس علیهالسلام
داشت عکسی که آن حضرت را سوار اسب نشان میداد، بالای سر خود نصب کرده بود و
برای آن احترام خاصی قائل بود.
روزی سه نفر راننده تریلی وارد مغازه میشوند و از فرد ارمنی مشروب
میخواهند. فروشنده سه لیوان شراب برایشان می آورد. یکی از آنان یک لیوان
دیگر درخواست میکند و فروشنده ارمنی از دادن لیوان اضافه خودداری می ورزد،
زیرا معتقد بود که نباید به هر راننده یک لیوان بیشتر مشروب داد، چون مستی
به وجود آورده و مشکلاتی فراهم خواهد کرد، فرد راننده اظهار میدارد برای
خودم نمیخواهم و وقتی لیوان شراب را میگیرد (نعوذ بالله) به روی عکس
مبارک حضرت اباالفضل العباس علیهالسلام میپاشد و اظهار میکند که: این هم
سهم ایشان!
شخص ارمنی، وقتی این جسارت فجیع را از راننده بی دین می بیند خیلی ناراحت
شده، آنان را از مغازه بیرون میکند و مغازه را تعطیل اعلام مینماید، سپس
از شدت ناراحتی در داخل مغازه مشغول گریه میشود، آن سه نفر بعد از خارج
شدن از مغازه، با یکدیگر مشاجره میکنند که چرا این عمل انجام شد؟ نهایتاً
دو نفر از آنان با هم تصمیم میگیرند، که وقتی با تریلی هایشان از شهر خارج
شدند، در بیابان، رانندهای را که این جسارت را کرده بکشند و جسدش را در
بیابان بیندازند. این دو نفر از آن مرد خبیث جلوتر راه افتادند که با هم
تصمیم لازم را بگیرند. وقتی که وارد خیابان قزوین شدند تا به طرف تریلی های
خود بروند، نفر سوم که همان فرد گستاخ باشد و از آنان عقب مانده بود وقتی
خواست از جوی آب کنار خیابان بگذرد، پایش به جدول کنار خیابان برخورد کرد و
با صورت به وسط خیابان افتاد. در همین حال یک تریلی آهن کش که با بار آهن
در حال عبور بود از روی این شخص گذشت و او را از کمر دو نیم ساخت، مردم جمع
شدند و راننده تریلی هم توقف کرد.
پلیس نیز سر رسید و به زودی جمعیتی انبوه گرد آمدند آن دو راننده ی دیگر،
که فاصله ای از آن جمعیت داشتند، وقتی متوجه این حادثه شدند جلو آمدند و
شرح ماجرا را به پلیس گفتند و افزودند که تصمیم داشتهاند به علت جسارتی که
وی به حضرت اباالفضل العباس علیهالسلام نموده بود او را بکشند که حضرت
عباس علیه السلام زحمت آنها را کم کرد. وقتی پلیس این مطلب را از آنان
شنید، برای روشن شدن قضیه همراه آن دو نفر و جمعی دیگر به خیابان جمشید، که
محل شراب فروشی بود، رفتند، دیدند مغازه تعطیل است درب مغازه را زدند صاحب
مغازه که همان ارمنی بود در را باز کرد پلیس و همراهان وارد شدند، دیدند
مرد ارمنی مشغول گریه میباشد، وقتی چشمش به راننده ها افتاد از آن دو نفر
پرسید: آن مرد کافر چه شد؟! وقتی آنان گفتند که وی به جزای خود رسیده به
جهنم وارد شده است، مشاهده کردند که ارمنی صاحب مغازه مشغول شکرگذاری به
درگاه خداوند متعال شد و عکس حضرت را نشان داد که هنوز خشک نشده بود. پلیس
هم صورت جلسه ای تهیه کرد و راننده ها را مرخص نمود و گفت: بقیه مسؤلیت با
خودم که جواب گوی قانون خواهم بود. وقتی ماجرا را به اداره گزارش کرد، خود
او مورد تشویق هم قرار گرفت و هیچ گونه مسئولیتی متوجهش نگردید.
منبع:کرامات باب الحوایج (زندگانی حضرت ابوالفضل العباس و سی و چهار کرامت و عنایت آن حضرت) ؛ سید بشیر حسینی ؛ نسیم حیات صفحات59 تا 62
چهارشنبه ۲۷ آبان ۹۴
این جانب سید صادق شفائی زاده، تابستان 1372 ش به اتفاق فرزندم سید جعفر و
یکی از همشیره زادگان و نیز یکی از دوستان، در صدد برآمدیم با ماشین سواری
اخوالزوجه از قم برای پابوسی حضرت ثامن الحجج علیه آلاف التحیة و الثناء
به مشهد مقدس مشرف شویم عصر جمعه تقریبا یکی دو ساعت به غروب، حرکت کردیم.
بعد از باجه ی اخذ عوارض قم به برادر خانمم گفتم: از آنجا که رانندگی در
اتوبان آسان است و من هم رانندگیم بسیار ضعیف است، خوب است طول اتوبان را
بنده رانندگی کنم. ایشان هم قبول کرد و از همانجا بنده مشغول رانندگی شدم.
حدود پنج کیلومتر که رفتیم، مقابل قبرستان بهشت معصومه علیهاالسلام لاستیک
سمت راست چرخ عقب ترکید. بنده هم که ناشی بودم و رانندگیم بسیار ضعیف
بود، دست و پای خود را گم کردم و پایم را با فشار هر چه تمام تر روی پدال
ترمز کوبیدم! در صورتی که در آن حالت اصلا نباید ترمز کرد. لهذا کنترل
ماشین کاملا از دستم خارج شد و ماشین بی اختیار به طرف نرده های وسط اتوبان
رفت من که بسیار ترسیده بودم 3 بار با صدای بلند فریاد زدم: «یا اباالفضل
(علیهالسلام)» همراهانم نیز هر کدام به سهم خود ذکری را مشغول شدند.
در پی این ماجرا، ماشین بدون آنکه فرمان در اختیار من باشد حرکت میکرد،
ناگهان پس از گردش کامل رو به قم چرخید و از حرکت باز ایستاد! نکته ی قابل
توجه این است که آن روزها اجازه داده بودند ماشینهای سنگین و تریلی و
کامیون در اتوبان رفت و آمد داشته باشد و همه میدانند که عصرهای جمعه
معمولا در اتوبان قم - تهران مخصوصا اوایل قم، جاده بسیار شلوغ و پر رفت و
آمد است. اما از آنجا که دست به دامان حضرت ابوالفضل علیهالسلام زده
بودیم، در آن لحظه هیچگونه وسیله ی نقلیه ای پشت سر ما نبود، زیرا اگر
وسیله ای بود حتما تصادف هولناکی رخ میداد به مجرد پیاده شدن از ماشین
نیز، دیدم کامیونهای سنگین از کنار ما رد شدند و جاده مجددا شلوغ شد. خلاصه
اعتقاد بنده این است که سالم ماندن ما و ماشین، در آن وضعیت حساس جز لطف
خدا و کرامتی حضرت ابوالفضل قمر منیر بنی هاشم علیهالسلام نمیتوانست
باشد.
منبع:کرامات باب الحوایج (زندگانی حضرت ابوالفضل العباس و سی و چهار کرامت
و عنایت آن حضرت) ؛ سید بشیر حسینی ؛ نسیم حیات صفحات 82 و 83
سه شنبه ۲۶ آبان ۹۴
حجة الاسلام و المسلمین آقای شیخ عبدالرحمان بخشایشی در تاریخ 24
ذیالقعده 1414 از مرحوم آیت الله آقای حاج سید جعفر شاهرودی نقل کرد که
ایشان فرمودند:
شخصی مسیحی نزد من آمد تا مسلمان بشود علت مسلمان شدن را از ایشان جویا
شدم گفت: ماشین تریلی داشتم که در گردنه ی اسد آباد همدان در معرض سقوط به
دره قرار گرفت در حالی که شب بود و سرمای زمستان هم همه جا را فرا گرفته
بود اسم مبارک حضرت اباالفضل علیهالسلام را در مجالس مسلمانان شنیده بودم.
با مشاهده ی این صحنه یک دفعه گفتم: یا اباالفضل مسلمانها به دادم برس!
مثل اینکه کسی فرمان را از دستم گرفت و نجات پیدا کردم ماشین به سنگ بزرگی
خورد و توقف کرد.
پس از توقف ماشین به سطح جاده آمدم دیدم کسی در جاده نیست ولی نور چراغی
از دره پیداست به سراغ آن نور رفتم، دیدم قهوه خانه آماده غذا و چای مهیا
است ولی صاحبش نیست گفتم: من گرسنه هستم و ناچار باید غذا بخورم خسته و
گرسنه شروع به غذا خوردن کردم دیدم کسی نیامد، گرفتم خوابیدم صبح بیدار شدم
دیدم باز کسی نیامد که پول غذا و چای را بدهم. گفتم بروم به ماشین نگاه
کنم و برگردم پس از آنکه به سراغ ماشین رفته و برگشتم دیدم نه قهوه خانه ای
در کار است و نه قهوه چی ایی! اینجا بود که متوجه شدم این هم از عنایات
حضرت اباالفضل العباس علیهالسلام بوده است لذا آمده ام مسلمان بشوم و
مسلمان شد.
منبع:کرامات باب الحوایج (زندگانی حضرت ابوالفضل العباس و سی و چهار کرامت و عنایت آن حضرت) ؛ سید بشیر حسینی ؛ نسیم حیات صفحات62 و 63
سه شنبه ۲۶ آبان ۹۴
جناب آقای حاج مهدی اخروی، که از بازاریان محترم و معتمد شهرستان خوی میباشد و الحمدلله فعلا در حال حیات است نقل میکند.
قبل از احداث جاده ی جدید، روزی از شهرستان ارومیه می آمدیم، بالای گردنه
قوشچی به عده ای از همشهریان خود برخورد کردیم که سخت وحشت زده بودند، در
میان آنها یک نفر از آقایان محترم ریاضی بود تا مرا دید آمد و دستم را
گرفته و گفت: آقای اخروی، بیا کرامت حضرت ابوالفضل علیهالسلام را به تو
نشان بدهم و افزود: اتوبوس ما از سر گردنه به طرف دره اقلاً پانصد متری چپ و
سرنگون شد، تمامی مسافرین یک دفعه به صدای بلند گفتند: یا اباالفضل
علیهالسلام آنگاه درب ماشین به خودی خود باز شد و مانند ستونی محکم به
زمین چسبید. همین امر، اتوبوس را نگه داشت و ما به سلامت از آن خارج شدیم.
منبع:کرامات باب الحوایج (زندگانی حضرت ابوالفضل العباس و سی و چهار کرامت و عنایت آن حضرت) ؛ سید بشیر حسینی ؛ نسیم حیات صفحه 84