سه شنبه ۲۶ آبان ۹۴
مؤلف حیاة العباس میگوید:
مادر و دختری زائر کربلا به قصد نجف سوار ماشین سواری میشوند راننده
نگاهی به دختر کرده و بدون اینکه مسافر دیگر بگیرد حرکت میکند مادر دختر
میگوید او خیال سوئی درباره ما دارد، راننده به کاروان سرا شور که میرسد
از راه شاهی خارج شده و به داخل صحرا میرود. مادر دختر میگوید: دیدی
گفتم خیال سو دارد و ما را به بیراهه میبرد، راننده سر را بیرون میکند
میبیند بیابان از خط خیلی دور است پیاده میشود و میگوید: اگر سر و صدا
کنید، کشتن هم در کار است، مادر و دختر هر چه التماس میکنند او قبول
نمیکند.
مادر بیچاره به دختر جوان میگوید، تو در ماشین باش و خود بیرون آمده و سر
را بلند میکند و بیچاره وار و مضطر میگوید: «ای اباالفضل تو ما را
میبینی و ما تو را نمیبینیم» فورا یک نفر پیدا شده و اشاره ای به آن
راننده میکند راننده بلند میشود و به زمین میخورد شکمش پاره میشود و
سپس به پیرزن میگوید: سوار شو پیرزن سوار میشود و او خود به جای راننده
ماشین را به نجف می آورد بعداً در حرم زنها از ماشین بی راننده و قضایا
صحبت میکنند دختر میگوید: شاید همان ماشین ماست. اجمالاً کلفت کلیددار که
در حرم بوده قضایا را برای کلیددار نقل میکند و او هم به مقامات دولتی
میرساند بعداً چند تن از مقامات دولتی همراه مادر و دختر و کلیددار به
آنجا میروند و جنازه راننده را متعفن و از هم پاشیده میبیند.
منبع:کرامات باب الحوایج (زندگانی حضرت ابوالفضل العباس و سی و چهار کرامت و عنایت آن حضرت) ؛ سید بشیر حسینی ؛ نسیم حیات صفحات65 و66