سه شنبه ۲۶ آبان ۹۴
آقای حاج مهدی اشعری قمی نقل میکنند:
یک شب سرد برفی در فصل زمستان از شهرکرد اصفهان به طرف قم حرکت کردیم.
حدود 2 ساعت بعد از نصف شب، در ماشین پیکان بار و به همراه اثـاثـیه ی یک
خانواده و صاحب آن اثاثیه، ما بین بروجرد و قم حرکت میکردیم. هوا یخبندان
بود و برف زیادی در جاده و اطراف آن بر زمین نشسته بود، به طوری که در بعضی
جاها اطراف جاده را تقریبا یک متر و نیم برف احاطه کرده بود. از بس که
جاده خطرناک بود، کنترل ماشین از دست بنده خارج شد و اتومبیل در یک جای
خیلی بدی فرو رفت. مرد خانواده اش از ماشین پایین آمد و چند لحظه بعد
دوباره سوار شد و با تب و لرزان، حیران و بهت زده، مرتبا میگفت: دیدی چه
بلایی به سر ما آمد؟ آن وقت ها در جاده ی مزبور، ماشین خیلی کم رفت و آمد
میکرد. گفتم: آقای مسافر، بیا بالا ناگزیر دست توسل به دامان حضرت قمر
بنی هاشم علیهالسلام زدم عرض کردم: آقا جان، یهودیها می آیند در خانه ات،
ناامیدشان بر نمیگردانی، من که نوکر برادر شما هستم! طولی نکشید که دیدم
یک آقایی با کلاه خود و زره و چکمه روی برفها ایستاده است. فرمود: ماشین را
بگذار دنده عقب! وقتی دستور آن آقا را اجرا کرده، ماشین را دنده عقب گذاشته
مقداری عقب آمدم، تمام نگرانیها برطرف شد و یک دفعه دیدم روی جاده صاف
ایستاده ام. بعد به من فرمود: حرکت کن! من هم حرکت کردم. یک دفعه هر چه
نگاه کردم کسی را ندیدم.
منبع:کرامات باب الحوایج (زندگانی حضرت ابوالفضل العباس و سی و چهار کرامت
و عنایت آن حضرت) ؛ سید بشیر حسینی ؛ نسیم حیات صفحات 86 و 87