شهر شام که مرکز حکومت معاویه بود، کانون سم پاشی و تبلیغات بر ضد اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بشمار می‏رفت. روزی پیرمردی جاهل، از اهالی شام در حالی که سوار بر شترش بود به مدینه آمد. در مسیر راه امام حسن علیه‏السلام را که سوار بر مرکب بود شناخت و تا توانست از آن حضرت و پدر بزرگوارش امیرمؤمنان علیه‏السلام بدگویی کرده و نسبت‏های ناروا داد.
اصحاب خواستند متعرض او شوند ولی امام علیه‏السلام مانع شدند و در حالی که لبخندی بر لب داشتند به کنار پیرمرد شامی آمده و سلام کرده و فرمودند:
«ای پیرمرد! گویا غریب می‏باشی و در مدینه آشنایی نداری و اموری در مورد ما بر تو اشتباه شده است. اگر میل داشته باشید در منزل ما وارد شوید زیرا که ما منزل وسیع و ثروتی بسیار داریم و محلی را نیز برای مرکب شما در نظر می‏گیریم و تا هر وقت که مهمان ما باشید به شما بد نخواهد گذشت. اگر نیازمند باشی تو را بی ‏نیاز می‏کنیم و اگر مدیون باشی آن را ادا می‏نماییم و اگر نیاز به راهنمایی داشته باشی تو را راهنمایی می‏کنیم.»
هنگامی که آن پیرمرد ناآگاه این کلمات پرمهر را از امام علیه‏السلام شنید، منقلب شده و به گریه افتاد. پس از شترش پیاده شد و بوسه بر دست آن حضرت زد و گفت:
«الله اعلم حیث یجعل رسالته.»[1] .
«خدا بهتر می‏داند که مقام رسالت خود را در وجود چه کسی قرار دهد.»
و سپس گفت: «آن قدر در شام از بدیهای شما و پدر بزرگوارتان شنیده بودم که دلم مملو از بغض و عداوت شما شده بود ولکن اکنون دانستم که سخن شامیان برخلاف حقیقت بود و خدا شاهد است که تا چند لحظه‏ ی قبل مبغوض‏ترین افراد در نزد من شما و پدرتان بودید ولکن اکنون محبوبترین انسانها در نزد من می‏باشید.»
سپس او تا مدتی مهمان خانه‏ ی امام مجتبی علیه‏السلام بود و چون خواست به طرف شام بازگردد گفت: «بهترین سوغاتی که در این سفر نصیب من شد آن بود که دلم از محبت امام خویش سرشار و از بغض و عداوت دشمن او معاویه مالامال گشت.»[2] .

پی نوشت ها:
[1] انعام / 124.
[2] کشف الغمة، علی بن عیسی، ج 2، ص 135.