جمعه ۲۲ آبان ۹۴
در تاریخ آمده که روزی امیرمؤمنان (ع) در میان دو فرزند خردسالش عباس و
زینب نشسته بود که رو به عباس نموده فرمود: «قل واحد» بگو یک.
عباس آن را گفت.
سپس فرمود: «قل اثنان» بگو دو.
عباس در پاسخ گفت: «استحیی ان اقول باللسان الذی قلت واحد، اثنان»؛ شرم دارم با زبانی که یکی گفته ام، دو بگویم.
آن گاه امیرمؤمنان (ع) چشمان عباس (ع) را بوسه زد؛ چرا که کلام این فرزند خردسال اشاره به وحدانیت خدای تعالی و توحید او می کرد.
سپس رو به زینب (س) کرد، ولی زینب منتظر سؤال پدر نمانده، خود سؤالی مطرح کرد و گفت: پدر! ما را دوست داری؟
امیرمؤمنان (ع) فرمود: آری دخترم، فرزندان پاره های قلب ما هستند.
زینب (س) با این مقدمه، وارد سؤال اصلی شد و پرسید: پدر! دو محبت - محبت
خدا و محبت اولاد - در قلب مؤمن جا نمی گیرد. پس اگر باید دوست داشته باشی،
شفقت و مهربانی را نثار ما کن و محبت خالص را تقدیم خداوند.
علی (ع) که این درک، و شناخت و استعداد را در این دختر و پسر خردسالش
مشاهده نمود، بر علاقه اش نسبت به آنان افزوده شد.» زینب (س) به دلیل همین
نبوغ و استعداد و دیگر کمالاتی که در وجودش بود، از احترام ویژه خانواده
پدر برخوردار شد.[1] .
پی نوشتها :
[1] ره توشه راهیان نور، ص 260.
منبع : دویست داستان از فضایل، مصایب و کرامات حضرت زینب ؛ عباس عزیزی