شنبه ۱۸ مهر ۹۴
حجت الاسلام والمسلمین حسینی قمی:
روزی
از یک خیابان که هنوز نیمه کاره بود ،عبور می کردم که دیدم تعدادی از بچه
ها دارند با سر اسکلتی فوتبال بازی می کنند. من آن سراسکلت را گرفتم و با
عصایم در خاک دفن کردم. هنگام شب خواب دیدم که آقایی به ظاهر مذهبی از من
تشکر می کند. به او گفتم که من شما را نمی شناسم. او گفت که من صاحب جمجمه
ای بودم که شما از بچه ها گرفتید. من مستحب این عقوبت بودم زیرا کله ی من
کمی باد داشت و کمی تکبر داشتم ( البته ایشان فرد خوبی بوده )و باید مواخذه
می شدم.
این حکایت به نقل از حاج آقا رحیم ارباب بوده است.
پ.ن:این
که یک تحقیر دنیوی بوده و آن هم برای یک آدم مومن؛حالا امثال من با این
ایمان ضعیف و دردهای طاقت فرسای اخروی , چه باید بگوید؟!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا بحق محمد و آل الاطهار