امشب، دلم یک جرعه آرامش از چشمهایت میخواست،
همان نگاهی که هیچوقت به من نرسید.
در هوای نیمهشب، چادرم را تنگتر گرفتم،
انگار بوی تو را از لابهلای چینهایش بجویم.
اما تو…
در هیچ نسیمی نیامدی،
در هیچ سایهای نایستادی.
تنها یک حس بود، شبیه حضور تو
که آمد و از کنار دلم رد شد،
بیآنکه برگردد…