یوسف جانم...
این جهان، قفس تنگی است که نفس را در خود محبوس کرده.
کجایی که ببینی دلم چطور در این سرزمین بینور، از روشنی تو تشنه است؟
دنیای من
این زمین سرد و بیروح، دیگر برای قلبم جایگاهی ندارد.
هر روز که بر این خاک قدم میگذارم،
گویی در جستجوی چیزی فراتر از این لحظههای گذرا هستم...
و تنها نام توست که در دل، در گوشهای از جانم، به یاد میآورم.
یوسف من
مگر قرار نبود در این زندگی خاکی، تو برایم فرشتهی نجات باشی؟
مگر نگفته بودی که این دنیا، تنها سایهای از حقیقت است،
و من در انتظار پرواز در آسمانهای بیپایان، به تو خواهم رسید؟
ولی اینجا، در این لحظات گم شده، من گم شدهام…
گم شده در میان بیرحمیها و سکوت این دنیای سرد،
در تلاطمِ روزها و شبها که هیچ یک بویی از حقیقت ندارند.
یوسف جان
این روزها، غمهایم رنگی از دروغ و نیرنگ به خود گرفتهاند.
این مردم، این دنیا، کهنه و بیوفا شدهاند…
ولی در دل من، شعلهای از امید میسوزد که هیچ چیزی نمیتواند آن را خاموش کند. شاید همین امید است که مرا از این قفس رها میکند،
از این زندان مادی که قلبم را در خود محصور کرده.
شاید همین نور درون من است که میداند روزی تو خواهی آمد،
نه تنها به عنوان معشوق، بلکه به عنوان رهایی،
به عنوان حقیقتی که مرا از این گرداب دنیا بیرون میکشد.
یوسف جانم
هر شب، زیر همین آسمان تیره و بیستاره، صدا میزنم:
بیا، که این دل گمگشته از خود چیزی ندارد…
بیا تا در آغوش تو، این قفس، این دنیای فانی را رها کنم و با تو پرواز کنم،
پرواز به سوی نور، به سوی حقیقت، به سوی جاودانگی..
یوسف جان
زمان میگذرد، و من در این لحظات، هنوز در انتظار تویم…
نه برای آنکه در آغوش تو آرام بگیرم،
بلکه برای آنکه در آغوش تو، این دنیا و همه دردهایش را ترک کنم.
