چشمهایم را بستم…
نه برای فرار از جهان،
که برای چشیدن لحظهای از حضور ناپیدایت،
سر بر دامن سکوت این گل سپردهام.
هوای اطرافم، رنگِ وصالی دور را گرفته؛
انگار صدای قدمهاییست
که هنوز نرسیده،
اما دل، باورش کرده...
در لحظهای میان بودن و نیامدن،
من آمادهام…
برای دیداری که شاید
در خاموشی لحظهها، وعدهاش زمزمه شده باشد.
