در سکوتی که از طلوع خورشید آغاز میشود،
دلم هنوز برای آمدنت میتپد.
تمام این روزها و شبها،
شمردهام لب پنجرهای از دعا و اشتیاق،
که شاید صدای قدمهایت را از دور بشنوم.
نامت در عمق دلم پنهان است،
امیدی که بیهیچ غبار، بیهیچ زخم، در من مانده…
نه از یاد رفته، نه فراموش شده،
بلکه با هر نفس، جان گرفته و زندهتر شده
و من، بیآنکه بدانم کی،
هنوز چشم به راهات ماندهام،
رو به طلوعی که بوی آمدنت را دارد،
در دلِ لحظههایی که هنوز نیامدهای،
اما همیشه، در آنها نفس کشیدهای
