دوستت دارم...
نه از آن دوست داشتنهایی که بر زبان مینشینند و زود فراموش میشوند.
دوستت دارم،
مثل آبی که بیصدا در رگهای جانم میچرخد،
مثل نفسی که بیآن نمیتوان زیست،
بیآنکه دیده شود، بیآنکه گفته شود.
ای یوسف گمگشتهی خواب و خیالِ شبهای من،
تو را میان تمام نداشتنهایم پروردهام…
در سکوت روزهایی که کسی نپرسید: دلتنگ کیستی؟
تو را دیدم…
نه در واقعیت، که در چشمی که هیچکس را جز تو ندید.
نامت را ندانستم، نشانت را نداشتم،
اما دلم تو را شناخت،از همان لحظهای که بیدلیل لرزید،
از همان روزی که بیصدا دلتنگ شد.
دوستت دارم،
بیآنکه دیده باشمت…دوستت دارم،
چون دلم گواهیست از حضورت.
مثل بوی پیراهنی در باد،
مثل صدایی از دور که انگار یک عمر آشناست…
اگر روزی بیایی، نه از راه، که از دل،
بدان که من سالهاست نشستهام کنار پنجرهای رو به هیچ،
با دلی پر از نام تو،
و لبهایی که تنها تو را بلدند بگویند…
آرام…آهسته…دوستت دارم.
