هر سحر منتظر یار نباشم چه کنم
من اگر منتظر یار نباشم چه کنم؟

گریه بر درد فراق تو نکردن سخت است
خون جگر از غمت ای یار نباشم چه کنم؟

عده ای بر سر آنند اسیرت نشوند
من بر آنم که گرفتار نباشم چه کنم؟

تو چه کردی که من از خواب و خوراک افتادم
راستی راستی بیمار نباشم چه کنم؟

چهارده بار خدا عاشق تو شد من اگر
عاشق روی تو نباشم چه کنم؟

ابرویت تیغ مصری است که جان می طلبد
به طلبکار بدهکار نباشم چه کنم؟

خواستم نام مرا هم بنویسند همین
سر بازار خریدار نباشم چه کنم؟

من اگر مثل تو هر صبح و غروبی آقا
فکر بین در و دیوار نباشم چه کنم؟


حق او با گریه ی تنها نمی گردد ادا
پیر کن ما را خدایا در عزای فاطمه(س)

پشت در میزدند مادر را
بی خبر میزدند مادر را
یک نفر بود پشت در اما . . .
چهل نفر میزدند مادر را
کوچه ی ما پر از اراذل شد
در گذر میزدند مادر را
عده ای با قلاف ، با کینه
انقدر میزدند مادر را
تا که دستش به مرتضی نرسد
بیشتر میزدند مادر را
هر که از ره رسید او را زد
رهگذر میزدند مادر را
مرد جنگی یقین سپر دارد
بی سپر میزدند مادر را

پیش رویم زدند آقا را
پشت سر میزدند مادر را

دود بود و دود بود و دودبود
گل میان آتش نمرود بود
شعله می پیچید برگرد بهار
خون دل می خورد تیغ ذوالفقار

مهدی جان تسلیت مولا