#متن_طولانیست_اما_با_زبان_روزه_میچسبد_خواندش

.

.

کنار بستر زهرا می نشیند

زهرا با علی حرف میزند

علی جان

شنیده ام کسی دیگر به تو سلام نمیکند

زهرا جان نه تنها سلامم نمیکنند

سلام هم میکنم کسی پاسخ نمیدهد

اشک میریزد

زهرا اشک های علی را به بازو میزند

به علی می گوید از پدرم شنیده ام

اشک #مظلوم شفا می دهد

.

.

مردی محضر امیرالمومنین می آید

سوالی میپرسد

اباالحسن بهترین لحظه ی عمرتان چه لحظه ای بود

علی جواب میدهد

همان لحظه ای که پیمبر دستم را بالای سربردند و فرمان خدا محقق شد

دوباره سوال میکند

بدترین لحظه ی عمرتان چه لحظه ای بود

سرش را پایین می اندازد

جوابی نمی دهد

اشک میریزد

.

.

سی سال است خاطره ای تلخ علی را پیر کرده است...بعد زهرا هرروز آرزویش وصال به زهراست

بعد زهرا دنیابرایش معنی ندارد

سخت است مرد باشی...جلوی چشمت به ناموست جسارت کنند

مامور به سکوت باشی....این غم تو را از پا در می آورد

بنازم قدرتت بازوی زخمی

امام صبر را بی صبر کردی

.

.

.

.

صدایی شنیده شد

.

.

فزت و رب الکعبه

.

.

دیدار دارد نزدیک میشود

.

.

حسن و حسین بازوی پدر را میگیرند

سری شکافته..صورتی غرق خون

به سمت خانه می آورند

خدامیداند در همین مسیر چه خاطره ها برای مولای غریبمان حسن زنده شد

روزی دست مادر را در کوچه های مدینه گرفت

حال بازوی پدر را در کوفه

نزدیک خانه ی زینب میشوند

حضرت می گوید دست هایم را رهاکنید

نمیخواهم زینبم با چنین صحنه ای مواجه شود

.

.

یاامیرالمومنین

نمیخواستید زینب این صحنه را ببنید و دلش به درد بیاید

اما

لایوم کیومک یااباعبدلله


سری به نیزه بلند است در برابر زینب.... .

.

#بارالها_به_همان_مرد_کریمی_که_ندارد_حرمی 

#از_گناهی_که_ز_من_سرزده_ستاری_کن 

#شب_تقدیر 

#اول_مظلوم

#امام_حسنی_ها