ابن‏ شهرآشوب از احمد بن مؤدب و ابن‏مهدی نقل کرده است:
حسن بن علی علیه‏السلام گذرش به فقیرانی افتاد که خرده ریز [و ناچیز خوردنی]هایی را بر زمین نهاده و دور آن نشسته، بر می‏داشتند و می‏خوردند. و به آن حضرت گفتند:ای فرزند دخت رسول خدا! بفرما غذا. و آن حضرت فرود آمد و فرمود:«خدا، مستکبران را دوست نمی‏دارد»، و شروع کرد با آنان غذا خوردن تا [سیر شدند و] دست کشیدند؛ در حالی که به برکت او، غذا کم نشده بود. سپس آنان را به میهمانی خود فراخواند و خوراک و پوشاک به آنان داد. [1] .
خوارزمی با سند خود از مدرک بن راشد نقل کرده است:
ما در باغ‏های ابن‏ عباس بودیم که حسن و حسین علیهماالسلام آمدند و گشتی در بستان زدند و حسن علیه‏السلام فرمود:مدرک! غذا داری؟ عرض کردم:غذای غلامان است. و برای او نان و نمک نیم‏کوب و چند دسته سبزی آوردم و خورد. سپس خوراک او را که فراوان و گوارا بود آوردند. فرمود:مدرک! غلام‏های بستان را جمع کن. همه را جمع کردم، و [از آن] خوردند. و حضرت علیه‏السلام نخورد. علت را پرسیدم، فرمود:آن را بیش‏تر دوست دارم، تا این. سپس وضو گرفت و مرکبش را آوردند، و ابن‏عباس رکاب آن حضرت را گرفت و آن حضرت سوار شد و رفت. من به ابن‏ عباس گفتم:تو از او مسن‏تری، آیا رکاب او را می‏گیری؟ گفت:ای نادان! آیا نمی‏دانی اینان چه کسانی‏ اند؟ اینان فرزندان رسول خدایند؛ آیا این، از نعمت‏های خدا بر من نیست که رکاب آنان را بگیرم و سوارشان کنم؟ [2] .

پی نوشت ها:
[1] المناقب 23:4.
[2] مقتل الحسین علیه‏السلام 128:1.